تبليغاتX
کانون پژوهشهای ایرانشناسی - یلدا با حافظ! بخش 2
 
کانون پژوهشهای ایرانشناسی
 
 
Iranology Research: تاریخ، فرهنگ، استوره، دین، ادب و جشنهای ایران
 

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد

يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآيد

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران

بگشای لب که فرياد از مرد و زن برآيد

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هيچ کامی جان از بدن برآيد

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآيد

گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد

بيا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

که گفته‌اند نکويی کن و در آب انداز

ز کوی ميکده برگشته‌ام ز راه خطا

مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز

بيار زان می گلرنگ مشک بو جامی

شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفی کن

نظر بر اين دل سرگشته خراب انداز

به نيم شب اگرت آفتاب می‌بايد

ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند

مرا به ميکده بر در خم شراب انداز

ز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت

به سوی ديو محن ناوک شهاب انداز

درد عشقی کشيده‌ام که مپرس

زهر هجری چشيده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزيده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می‌رود آب ديده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنيده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لب لعلی گزيده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدايی خويش

رنج‌هايی کشيده‌ام که مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق

به مقامی رسيده‌ام که مپرس

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا اميد وصال تو زنده می‌دارد

و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش

زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک

رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که ديگری مرهم

و گر تو زهر دهی به که ديگری ترياک

بضرب سيفک قتلی حياتنا ابدا

لان روحی قد طاب ان يکون فداک

عنان مپيچ که گر می‌زنی به شمشيرم

سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

تو را چنان که تويی هر نظر کجا بيند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم

بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم

چو ذره گرچه حقيرم ببين به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پيوستم

بيار باده که عمريست تا من از سر امن

به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم

اگر ز مردم هشياری ای نصيحتگو

سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنيامد از دستم

بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبری از خويشم

غم اغيار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

ياد هر قوم مکن تا نروی از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شيرين منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در اين دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد در اين دير خراب آبادم

سايه طوبی و دلجويی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از يادم

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت

يا رب از مادر گيتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق

هر دم آيد غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک ديده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که ياد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سايه تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنين نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می‌کند

هر چند کاين چنين شدم و آن چنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پير مغان شدم

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

از آن زمان که فتنه چشمت به من رسيد

ايمن ز شر فتنه آخرزمان شدم

من پير سال و ماه نيم يار بی‌وفاست

بر من چو عمر می‌گذرد پير از آن شدم

دوشم نويد داد عنايت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم

ديده دريا کنم و سر به صحرا فکنم

و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مايه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشيدکلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده‌ام تير فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر اين تخت روان افشانم

غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم

حافظا تکيه بر ايام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

در خرابات مغان نور خدا می‌بينم

اين عجب بين که چه نوری ز کجا می‌بينم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می‌بينی و من خانه خدا می‌بينم

خواهم از زلف بتان نافه گشايی کردن

فکر دور است همانا که خطا می‌بينم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

اين همه از نظر لطف شما می‌بينم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خيال

با که گويم که در اين پرده چه‌ها می‌بينم

کس نديده‌ست ز مشک ختن و نافه چين

آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بينم

دوستان عيب نظربازی حافظ مکنيد

که من او را ز محبان شما می‌بينم

خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جايی نبرد راه غريب

من به بوی سر آن زلف پريشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم

چون صبا با تن بيمار و دل بی‌طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت

با دل زخم کش و ديده گريان بروم

نذر کردم گر از اين غم به درآيم روزی

تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

تازيان را غم احوال گران باران نيست

پارسايان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون

همره کوکبه آصف دوران بروم

دردم از يار است و درمان نيز هم

دل فدای او شد و جان نيز هم

اين که می‌گويند آن خوشتر ز حسن

يار ما اين دارد و آن نيز هم

ياد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پيمان نيز هم

دوستان در پرده می‌گويم سخن

گفته خواهد شد به دستان نيز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ايام هجران نيز هم

هر دو عالم يک فروغ روی اوست

گفتمت پيدا و پنهان نيز هم

اعتمادی نيست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نيز هم

عاشق از قاضی نترسد می بيار

بلکه از يرغوی ديوان نيز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سليمان نيز هم

فتوی پير مغان دارم و قوليست قديم

که حرام است می آن جا که نه يار است نديم

چاک خواهم زدن اين دلق ريايی چه کنم

روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم

تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من

سال‌ها شد که منم بر در ميخانه مقيم

مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت

ای نسيم سحری ياد دهش عهد قديم

بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری

سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رميم

دلبر از ما به صد اميد ستد اول دل

ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کريم

غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش

کز دم صبح مدد يابی و انفاس نسيم

فکر بهبود خود ای دل ز دری ديگر کن

درد عاشق نشود به به مداوای حکيم

گوهر معرفت آموز که با خود ببری

که نصيب دگران است نصاب زر و سيم

دام سخت است مگر يار شود لطف خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم

حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد شاکر باش

چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گويم

که من دلشده اين ره نه به خود می‌پويم

در پس آينه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گويم

من اگر خارم و گر گل چمن آرايی هست

که از آن دست که او می‌کشدم می‌رويم

دوستان عيب من بی‌دل حيران مکنيد

گوهری دارم و صاحب نظری می‌جويم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عيب است

مکنم عيب کز او رنگ ريا می‌شويم

خنده و گريه عشاق ز جايی دگر است

می‌سرايم به شب و وقت سحر می‌مويم

حافظم گفت که خاک در ميخانه مبوی

گو مکن عيب که من مشک ختن می‌بويم

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست

پيش آی و گوش دل به پيام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند

ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

تسبيح و خرقه لذت مستی نبخشدت

همت در اين عمل طلب از می فروش کن

پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت

هان ای پسر که پير شوی پند گوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

خواهی که زلف يار کشی ترک هوش کن

با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست

صد جان فدای يار نصيحت نيوش کن

ساقی که جامت از می صافی تهی مباد

چشم عنايتی به من دردنوش کن

سرمست در قبای زرافشان چو بگذری

يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن

چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من

ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگين را به هر کس می‌نمايد همچو گل

ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين

گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او يا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآيد باک نيست

بس حکايت‌های شيرين باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگريد

کو به چيزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زين دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی

وان گه برو که رستی از نيستی و هستی

گر جان به تن ببينی مشغول کار او شو

هر قبله‌ای که بينی بهتر ز خودپرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسيم خوش باش

بيماری اندر اين ره بهتر ز تندرستی

در مذهب طريقت خامی نشان کفر است

آری طريق دولت چالاکی است و چستی

تا فضل و عقل بينی بی‌معرفت نشينی

يک نکته‌ات بگويم خود را مبين که رستی

در آستان جانان از آسمان مينديش

کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

صوفی پياله پيما حافظ قرابه پرهيز

ای کوته آستينان تا کی درازدستی

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بياور جامی

روزها رفت که دست من مسکين نگرفت

زلف شمشادقدی ساعد سيم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزيز است ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد

که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی

گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است

که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

يار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی

آن حريفی که شب و روز می صاف کشد

بود آيا که کند ياد ز دردآشامی

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد

کام دشوار به دست آوری از خودکامی

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی

چوگان حکم در کف و گويی نمی‌زنی

باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

اين خون که موج می‌زند اندر جگر تو را

در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی

مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا

بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی

ترسم کز اين چمن نبری آستين گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

در آستين جان تو صد نافه مدرج است

وان را فدای طره ياری نمی‌کنی

ساغر لطيف و دلکش و می افکنی به خاک

و انديشه از بلای خماری نمی‌کنی

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی

دايم گل اين بستان شاداب نمی‌ماند

درياب ضعيفان را در وقت توانايی

ديشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی

صد باد صبا اين جا با سلسله می‌رقصند

اين است حريف ای دل تا باد نپيمايی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی

يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست

شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای ياد توام مونس در گوشه تنهايی

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست

کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرايی

زين دايره مينا خونين جگرم می ده

تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شاديت مبارک باد ای عاشق شيدايی


بخش نخست اين جستار

بخش شاهغزل حافظ

 |+| نوشته شده در  87/09/30ساعت 21  توسط ایرانشناسی  | 

  RSS 

 
  بالا