تبليغاتX
کانون پژوهشهای ایرانشناسی - شاهنامه و میراث ناسیونالیسم _ پژوهش بهرام روشن ضمیر
 
کانون پژوهشهای ایرانشناسی
 
 
Iranology Research: تاریخ، فرهنگ، استوره، دین، ادب و جشنهای ایران
 

 

این جستار به مناسبت همایش بزرگ فردوسی در سال 86 در هفته نامه امرداد به چاپ رسیده.

 

نخست بیایید بدانیم معنای ناسیونالیسم چیست؟ پاسخش این خواهد بود که هرکسی برداشتی ویژه از ناسیونالیسم دارد. اما به هر حال مفهوم این واژه باید به ریشه خود واژه پایبند باشد. «ناسیون» در گروه زبانهای رومانس و «نِیشِن» در زبان انگلیسی معنایی جز «ملت» ندارد. پسوند «ایسم» نیز در همه این زبانها چیزی نیست جز مکتب و گرایش و ایدئولوژی. ناسیونالیسم به معنی «میهن پرستی» یا «وطن پرستی» نمیباشد. اگر اصرار داشته باشیم تا با همین فرمول آنرا برگردان کنیم، باید بگوییم «ملت پرستی» یا «ملت گرایی». «پان» نیز معنایی جز همان «گرایش» ندارد. نتیجه اینکه «پان عربیسم» میشود «عرب گرا» و این واژه مترادف میشود با «ناسیونالیسم عربی». با جایگذاری ملت های دیگری مثل «ملت ایران» و «ملت ترک» و «ملت هندو» و «ملت روس» و ... در این معادله واژگان تغییر کرده و اشاره از ملتی به سوی ملت دیگری جابجا میشود. اما مفهوم کلی همان است. حالا پرسش اینجاست که آیا از دید منطقی میتوانیم بگوییم، «پان ایران» بودن برای یک ایرانی افتخار است اما «پان عرب» بودن برای یک عرب جرم و «پان ترک» بودن برای یک ترک ننگ؟ پاسخ روشن است. یا باید کلیت آنرا رد کنیم و یا کلیت آنرا بپذیریم. هر کسی به اینکه هوادار ملیت خود باشد افتخار میکند. (1)

در دوره های مختلفی از زندگی بشر ایدئولوژی هایی یافت شده اند که ریشه کنی ناسیونالیسم را در دستور کار قرار داده اند. تجربه تاریخ میگوید ناسیونالیسم از بین رفتنی نیست. آیین مسیحیت که یکی از ضد ناسیونالیستی ترین آیین های جهان است پس از چند سده حکومت در اروپا اوضاع را از قبل هم وخیم تر کرد. اروپاییها پیش از مسیحی شدن خیلی راحتتر همدیگر را تحمل میکردند تا پس از مسیحی شدن. شعار مارکس و انگلز هرگز در کشورهای خود آنان جدی گرفته نشد. اتفاقا مردم اروپای غربی متعصب ترین ناسیونالیست های جهان بوده و هستند. در عوض لنین و یارانش در روسیه اقدام به سازماندهی ایدئولوژی مارکسیستی کردند. اما آیا در طول این هفتاد سال هم ناسیونالیسم در شوروی از بین رفت؟ در نسخه های دیگری مثل نسخه چینی و ویتنامی و کره شمالی و کوبایی هم که از همان ابتدا مدل مائوئیسم جانشین مدل لنینیسم شده و ناسیونالیسم به رسمیت شناخته شد. گلوبالیسم یا جهانی سازی هم نه یک ایدئولوژی به حساب آمده و نه هرگز شعار خود را حذف ناسیونالیسم قرار داده است. پس تا اینجا به معنا و مفهوم ناسیونالیسم و راستین بودن آن و حذف ناپذیر بودنش پی بردیم. اینکه همه مردم با نژادها و فرهنگها و آیینهای گوناگون در سرتاسر کره زمین در طول تاریخ بشریت به شکل ذاتی و فطری به دنبال ناسیونالیسم بوده اند، نشان از این دارد که این مکتب در آینده نیز همچنان مکتب شماره یک بشر خواهد بود. ورود به ناسیونالیسم صرفا بر اساس فداکاری و ایثار و خدمت به ملت و کشور نیست. هرکس که خود را ملت گرا بنامند، یعنی به فکر دفاع از خودش است. چراکه خود آن شخص نیز جزئی از آن ملت میباشد. جمله ای مشهور وجود دارد که «اگر به هنگام کشتن همسایه تان، شما ساکت بنشینید، وقتی برای کشتن شما می آیند، همسایه ای وجود نخواهد داشت تا از شما دفاع کند». بدین ترتیب ناسیونالیسم یعنی «دفاع دسته جمعی مردمان از یکدیگر». در دوران مدرن، ناسیونالیسم معنایی کاملا دفاعی به خود گرفته است و به شکل طبیعی هیچ ناسیونالیست خردمندی خواهان آغاز جنگ و خونریزی نیست، چراکه میداند جنگ یعنی کشته شدن هموطنانش.

اما مصداق ناسیونالیسم کجاست؟ مثلا اینکه وقتی یک شبه خلیج فارس را خلیج العر... بخوانند! ما باید به پا خیزیم؟ این اصلا موضوع ناسیونالیسم نیست. اینجا پای کنار گذاشتن واقعیات تاریخی مطرح است. نامی که بر روی یک منطقه جغرافیایی گذاشته شود، دیگر تغییر پذیر نیست. چند هزار سال است که نام این دریا، فارس _پارس_ است. دفاع از آن دفاع از حقیقت و راستی است. خنده دار اینجاست که همه ایرانیانی که از شنیدن نام خلیج العر... خشمگین میشوند، خودشان به دریای شمال ایران میگویند «خزر» و کیست که نداند «خزر» قومی وحشی و ناایرانی بود که اصلا امروز موجودیت خارجی ندارد. این درحالی است که نام بین المللی این دریا، «کاسپیَن» است و همه میدانیم که کاسپین اشاره به قوم «کاسپی» داشته و کاسپی ها هرچه بودند ایرانی و احتمالا آریایی بوده و دست کم از خزرها بهتر بودند.

بسيار ميبينيم كه از عرب خواندن دانشمندان سرشناس ایرانی سخن میرود و این کار به اعراب نسبت داده میشود. سپس تلاش میشود تا با معرفی شهر محل تولد آنها كه همگي درون ايران بوده است، این ماجرا حل شود. نخست اینکه این کار مربوط به عربها نیست. اگر نگاهی به دانشنامه ها بیاندازیم در بخش فلسفه مواجه میشویم با مراحل تاریخ فلسفه. بخشی از این روند تاریخی پس از دوران مصر و یونان و رم نامی حیرت برانگیز دارد. دوران «فلسفه عربی»! در بخشی دیگر مثلا نجوم نیز با دوران «ستاره شناسی عربی»! مواجهیم. در بخش پزشکی نیز با عنوان «پزشکی عربی»! و البته «ریاضی عربی»! مواجه میشویم. در بخش فلسفه و پزشکی نام «ابن سینا» و «رازی» و در بخش ریاضی و نجوم نام «بیرونی» و «خوارزمی» خودنمایی میکند. محل زاده شدن همه اینها شهرهای ایرانی است. اما چرا اینها را عرب خوانده اند؟ آیا این کار یک توطئه بین المللی با همکاری نهادهای غربی و عربی بر ضد ایران است؟ چرا نویسنده های این دانشنامه ها دشمن ایرانند؟ چه بستگی با عربها دارند؟ واقعیت این است که هیچ توطئه ای درکار نیست. هیچکس به خون این بزرگان دسترسی ندارد تا با آزمایش ژنتیک، نژادشان را بیابد. تنها راه ما نگاه به «کشور سیاسی آنان» و «فرهنگ آنان» است. در فاصله سده های سوم تا هفتم هجری (نهم تا سیزدهم میلادی) کشوری سیاسی به نام «ایران» وجود خارجی نداشت. همه این منطقه از هند تا غرب آفریقا سرزمینی بود که امیران و فرماندهان گوناگونی بر آن حکومت کرده و حتا با هم میجنگیدند اما همه آنها سیادت ظاهری خلیفه بغداد را پذیرفته بودند. اما «ایران فرهنگی» وجود داشت. زبان فارسی در آن به کار میرفت و آیین و رسوم ایرانی حتا توسط بیگانگان اجرا میشد. با این حال قوم حاکم، اعراب بودند. در همان دوران طلایی علم ایرانیان نیز جهانیانی که از بیرون به موضوع مینگریستند، یک پوسته عربی را میدیدند و کاری به درون نداشتند. پژوهشگر غربی امروز حتا اگر چشم خود را بر روی نبود کشوری به نام ایران در آندوران ببندد. از دید فرهنگی چه کند؟ زمانی که ابن سینا و رازی و خوارزمی و بیرونی و دیگران عمده آثار خود را به عربی مینویسند، از نظر پژوهشگر امروزی این نشانی از فرهنگ عربی است. البته ما میدانیم که عربی زبان بین المللی بود و دانشمندان با عربی نوشتن، میتوانستند نظر خود را در جهان مطرح کنند. اما پژوهشگر بی طرف چه گناهی دارد؟ این وظیفه ماست که نشان دهیم آنها ایرانی بودند. به هر سوی این ماجرا که نگاه کنیم مقصر خود ما هستیم. این ما بودیم که نتوانستیم در برابر اشغال بیگانه به همبستگی رسیده و قدرت خود را بازیابی کنیم. این ما بودیم که 850 سال طول کشید تا به استقلال برسیم (از حمله عرب تا صفویان). این دانشمندان ما بودند که یا اصلا هویت ایرانی خود را نشان ندادند و یا اگر جایی آنرا بروز دادند، به اندازه کافی نبوده است.

چرا این مشکل برای شاعران ایران در همان دوران پیش نمی آید؟ به همان دانشنامه ها نگاه میکنیم. خیام را پارسی میخواند. چرا؟ چون خیام علاوه بر دانشمند بودن، شاعر بود و شاعران ایران از زبان و فرهنگ ایرانی بهره میبردند. مولوی، حافظ، سعدی، فردوسی، رودکی، عطار و نظامی و ... همه و همه در همان دوران میزیستند و امروز همه دانشنامه های معتبر و پایگاه های آکادمیک آنها را پارسی (ایرانی) میخوانند. پس مشکل از جای دیگر است. مشکل نبود ناسیونالیسم در بخشی از ماست. چه برخی ایرانیان دانشمند در گذشته و چه برخی از ما مردمان امروز. حالا چه انتظاری داریم؟ انتظار داریم تا عرب ها که میبینند جهانی به این دانشمندان میگوید عرب! و به تمدن و عصر علمی آندوره میگوید تمدن عربی! خودشان بیایند و بگویند «نه خیر! این تمدن عربی نبود، ایرانی بود»؟ میدانم که بخشهایی از نوشتار من اندوه برانگیز است. وارون دیگران من همه تقصیرات را به گردن خودمان می اندازم. اما چاره همین است. باید ابتدا تکلیف خود را با خود روشن کنیم و سپس به مقابله با رقیبان منطقه ای و جهانی بشتابیم. وقتی هنوز بسیاری از صاحب نظران ایرانی ظلم و ستم ساسانیان! را محکوم و اشغال کشور را سبب خیر و برکت دانسته و به سرعت «نبود دانشمندی سرشناس در دوران باستان و انبوه دانشمندان برجسته در دوران خلافت» را توی سر ما میزنند، باید دانشنامه های معتبر جهانی را جلوی آنها گذاشت تا ببینند که این «دانشمندان سرشناس» سبب هیچ افتخاری برای ایرانیان امروز نیستند و حتا همین امروز هم اگر یک بیگانه با تاریخ آشنایی داشته باشد، به محض اینکه شما بگویید «من یک ایرانی هستم»، خواهد گفت «شما صاحب تمدن باستانی و امپراتوری های قدرتمند بوده و روزی سرور جهان بودید». و هرگز نمیگوید شما هموطن آن دانشمندان عصر علمی هستید. با لطف و مرهمت غربی های دانشنامه نویس و همین ناجوانمردان عرب، ما پی میبریم که «کشور بی دانشمند سرشناس»، بهتر است از «یک مشت دانشمند بی کشور».

به دید من، بیگانگان دشمن ذاتی ما نیستند. اگر برخی از آنان بر ضد ایران سخن میگوید، مطمئن باشید که از سر ناآگاهی آنهاست. حال وظیفه چه کسی است که آنها را آگاه کند؟ کسی جز ما؟ اما ما چه میکنیم؟ یک «مثلا شاعر» مشهور و محبوبمان در سخنرانی خود در آنسوی اقیانوس ریشه به تیشه حکیم فردوسی بزرگ میزند و یک گمنام که چند صباحی است قلم به دست گرفته، سخن از سکوت دوازده قرنی میزند. چیزی که تا به حال هیچ عرب و هیچ غربی آنرا مطرح نکرده است.

میخواندم که در آموزش و پرورش آمریکا ایرانی و عرب یکیست. 80 درصد مردم آمریکای شمالی، ایرانیان را عرب میشمارند. ولی راه حل چیست؟ آیا جز این است که آغاز کنیم به گذاردن نامهای ایرانی؟ آیا به روشنی نتیجه کار ایرانیان نسلهای نخست پس از حمله عرب در گذاردن نامهای بیگانه بر فرزندان خود را امروز مشاهده نمیکنیم؟ اگر نام رازی، به جای «ابوبکر بن زکریا»، «خسرو پور اسفندیار» بود، آیا چنین مشکلی پیش می آمد؟

ناسیونالیست بودن ما نباید به دلیل وجود کوروش و داریوش و اردشیر بابکان و شاپور یکم و دوم و انوشیروان و ... باشد، که بگوییم چون دیگران اینها را ندارند پس حق ندارند ناسیونالیست باشند.! یک ماداگاسکاری و یک مالدیوی و یک گواتمالایی به اندازه یک ایرانی و چینی و هندی حق دارد تا به خود ببالد و هرگونه که میتواند از حیثیت خود دفاع کند. باعث سرافکندگی است که عربها با آن «داشته اندک» از ما جلو زده اند. و ما با این پیشینه باید آنها را الگوی خود در راه ناسیونالیسم قرار دهیم. مایی که داریوش بزرگ مان بیش از 2500 سال پیش در کتیبه اش به «هخامنشی، پارسی و آریایی» بودن خود افتخار میکند و ساسانیان مان 1800 سال پیش، پیشرفته ترین الگوی عملی حکومت مبتنی بر ناسیونالیسم را ارائه میکنند و فردوسی مان 1000 سال پیش با جاودانه کردن فرهنگ و تاریخ و افتخارات باستانی ایران، باارزش ترین «سند ناسیونالیسم ایرانی» را برای آیندگان به ارمغان میگذارد. اما ما چه کردیم؟ داریوش را کودتاچی خوانده! ساسانیان را فاشیست و ستمگر دانسته! و فردوسی را متهم به فئودال بودن و دروغ گفتن و افسانه پردازی کردیم!. حتا بخشی از ما که دوستدار فردوسی هستیم نیز هنوز نتوانستیم کلیدی ترین بیت شاهنامه که نشانگر آرمان فردوسی از این کار سترگ است را بفهمیم. هرکس که میگوید فردوسی و شاهنامه، «زبان پارسی» را زنده گردانید! و فردوسی شاهنامه را سرود تا «زبان پارسی» جاودانه بماند! یا آرمان فردوسی را نفهمیده و یا نمیخواهد مردم پی به آرمان فردوسی ببرند.

 

در شاهنامه میخوانیم :

بسی رنج بردم در این سال سی/ «عجم» زنده کردم بدین پارسی (2)

 

او نمیگوید : من زنده کردم این «پارسی»

زبان پارسی برای فردوسی که تئوریسین ناسیونالیسم ایرانی است یک وسیله بود و نه هدف. فردوسی مانند سعدی و دیگران نبود که به دنبال اعجاز کلام در ادبیات باشد. هرچند که اعجاز هم کرد. هدف و آرمان فردوسی و دیگر هم عصران او (رودکی، دقیقی و ...) چیزی نبود جز پی ریزی مکتب ناسیونالیسم ایرانی. آنهم در دورانی که اساسا کشوری به نام ایران وجود نداشت. اما با کمال شگفتی میبینم که گروهی از پژوهشگران دم از تمجید و بزرگداشت فردوسی میزنند ولی او را هومر ایرانی یا شکسپیر ایرانی مینامند و گمان میکنند که با اینکار به فردوسی ارزش داده اند!. درحالیکه همسانی های شاهکار فردوسی با شاهکارهای ادبی یاد شده، ظاهری بوده و آرمان اینها همسوی یکدیگر نیست. برداشت بد نشود. من نقش فردوسی به عنوان ستون اصلی ساختمان زبان و ادب فارسی را انکار نمیکنم. سخنم از آرمان اصلی فردوسی است که آنرا آرمانی ادبی نمیدانم. بنابراین به گمان من اینکه ما ایرانیان به کمک شاهنامه عرب زبان نشدیم و امروز میتوانیم شاهنامه را خوانده و بفهمیم، روان فردوسی را چندان شاد نمیکند. چراکه آرمان او بلندتر از این بود.

امروز بیش از 500 سال است که پیشزمینه آرمان فردوسی یعنی «تشکیل کشور یکپارچه ایران» محقق شده است، و ما همچنان شاهنامه را میخوانیم و لذت میبریم و درود میفرستیم به روان فردوسی. و گاهی هم لعنتی به دیگران. درحالیکه فردوسی نه خواستار درود ما به او بود و نه لعنت ما به دیگران. فردوسی شاهنامه را سرود تا ملت گرایی زنده بماند. او بنیانگذار ناسیونالیسم ایرانی نیز نیست. ایرانیان از آغاز ناسیونالیست بودند. اوستا، کتیبه های هخامنشی و استوره ملی ایرانیان شامل اندیشه های کاملا شفافی در این مورد هستند. ساسانیان نیز الگویی پیشرفته تر از گذشتگان و حتا آیندگان خود ایجاد کردند. و فردوسی با گردآوری همه بزرگی ها، یک سند تمام عیار از ناسیونالیسم به جا گذارد. با این همه سردبیر یکی از سرشناسترین روزنامه ها _روزنامه شرق_ در سرمقاله خود ناسیونالیسم را اختراع اروپاییها! آنهم در سده 19! میداند و دیگر نویسنده نامی، ناسیونالیسم ایرانی را یکی از ابزار استعماری! غرب با هدف استثمار ملت های منطقه! معرفی میکند.

من و همه ایراندوستان به یک چیز می اندیشیم و آنهم بالندگی ایران و ایرانیان و سرافرازی آنان در جهان است. اما من با این همه مشکل درون مرزی، حتا لحظه ای نمیتوانم به مشکلات بیرونی فکر کنم. چطور میتوان دشمنی خودِ ایرانیان، با فرهنگ و تاریخ ایران را دید و از ایرانی کشی دیگران و توهین و تحقیر ایران و ایرانی به دست فیلمسازان و نویسندگان بیگانه سخن گفته و آنها را محکوم کرد؟ مشکل خود ما هستیم. بیاندیشیم و چاره کار را بیابیم.

 

توضیح :

 

(1) این بخش خطاب به کسانی است که در نوشتارها و گفتارهای خود فقط بیگانگان را محکوم میکنند که چرا به ایران و ایرانی تاخته و چرا در ملی گرایی و ناسیونالیسم خود تعصب میورزند.

 

(۲) شاهنامه پژوهان به تازگی بر اساس نسخه شناسی این بیت را افزوده دانسته اند. برخی نیز از نظر سبک بر به کارگیری واژه عجم که صفتی تحقیر آمیز از سوی اعراب به ایرانیان بود خرده گرفته و آنرا کار فردوسی نمیدانند. این نگارنده برهان این گروه را منطقی نیافته و نمیپذیرد. چراکه واژه عجم در میان خود ایرانیان آندوره جا افتاده و کسی به معنای ریشه ای آن کاری نداشت. واژه عجم در میان نویسندگان شعوبی که بسیار ناسیونالیست بودند یکی از واژگان کلیدی است. و فردوسی نیز بی گمان از میراث خواران شعوبیه بود. با اینحال من آگاهی در امر نسخه شناسی ندارم اگر این بیت در نسخه های کهن تر شاهنامه نبوده و در نسخه های نوین تر وارد شده، باید آنرا افزوده شده به دست آیندگان دانست. هرچند که به راستی هیچ بیتی به اندازه این بیت شاهنامه بیانگر کلیت کار فردوسی نیست و اگر ساخته دست سراینده ای دیگر باشد، به روان او هم باید درود فرستاد که بیتی زیبا آفریده که یکی از برگهای زرین دفتر هویت ملی ایران بوده و از جمله بهترین و سرشناس ترین بیت های شاهنامه موجود میباشد.

 

 

 |+| نوشته شده در  87/03/12ساعت 13  توسط ایرانشناسی  | 

  RSS 

 
  بالا