|
کانون پژوهشهای ایرانشناسی
|
||
|
Iranology Research: تاریخ، فرهنگ، استوره، دین، ادب و جشنهای ایران |
در شماره جدید ماهنامه خواندنی به مدیریت مسئولی ویدا صارمی نوری زیر نظر شورای سردبیری، جدا از همان فضای "اجنبی ستیزانه" و "ناسیونالیسم منفی" و "توهم توطئه دایی جان ناپلئونی" اش، مطالبی به غایت مغشوش و نابجا و ناروا نوشته شده است. به گونه ای که خواندن همین یک شماره، هر خواننده اهل فرهنگ و خردی را نه از ماهنامه مذکور که از هرچه ملی و ملیگراست زده میکند.
این ماهنامه به کوشش تارنمای ایرانبوم هر ماه بر روی اینترنت قرار میگیرد.
نمونه نخست
در سرمقاله یا همان یادداشت نخست در مطلبی با عنوان این وطن مصر و عراق و شام نیست آمده است:
"در
این روزها، دگر بار نیروهای اهریمنی و پیروان تاریکی، ملت بزرگ ایران را
به جنگ و یورش نظامی تهدید میکنند. گرچه ملت ایران ملتی است آشتیدوست و
صلحپرور؛ اما این بدان معنا نیست که ما را از رویارویی، هراسی به دل است.
در
درازای تاریخ، ملت بزرگ ایران هرگز به خاک دیگران چشم طمع نداشته است و
هرگز به طمع افزودن بر پهنهی فرمانروایی و قلمرو حکمرانی، به سرزمین دیگران
لشکر نکشیده است.
اما این ملت نشان داده است که هرگز در برابر
ژاژخواییهای ستمگران و سیاهاندیشان نهراسیده است و میدان را برای تاخت و
تازِ نیروهای اهریمنی، خالی نگذارده است.
به گفتهی مولانا جلالالدین
بلخی: این وطن، مصر و عراق و شام نیست. این وطن، ایران است. این وطن سرزمین
کاوهی آهنگر است. این وطن سرزمین آرش کمانگیر، جایگاه رستم افسانهای و
اسفندیار رویینتن است.
این وطن، گهواره داریوش بزرگ است و کوروش بزرگ،
سرزمین انوشیروان دادگر است و یعقوب لیث صفار. این وطن سرزمین
بومسلمهاست، بابکها و فرزندان بویه و شاه اسماعیلها و شاه عباسها.
اینجا سرزمین قزلباشهاست. سرزمین نادرها، آقامحمدخانها و پرورشگاه
"فهمیدهها" و صدها هزار شهید دفاع مقدس که هنوز زمین سرمست نوشیدن خون پاک
آن هاست.
راستی که باید با دانای بلخ همآواز شد و گفت: این وطن، مصر و عراق و شام نیست."
در ادامه اشعاری حماسی از شاهنامه فردوسی پیوست شده و نهایتا نتیجه گرفته است که اگر آمریکا به آسانی یا سختی به کشورهای دیگر یورش برده است، نباید ایران را چونان بشمارد.
باید از خود بپرسیم که چگونه میشود که مدیرمسئول و سرمقاله نویس یک
ماهنامه فرهنگی زیر نظر شورای سردبیری، این اندازه از مولوی و فضای اشعار
عرفانی و دوران زیست او دور افتاده است که با دیدن یک مصرع چنین ذوق زده
شده و مفهومی کاملا متضاد با مفهوم مورد نظر شاعر، را از آن برداشت کرده و
حتا آنرا تیتر سرمقاله و مجله اش میکند؟
آیا او هنوز نمیداند که فضا و زمانه شاهنامه فردوسی با اشعار مولوی بسیار متفاوت است؟ من فرض را بر ناآگاهی میگیرم. چراکه اگر این اشتباه عمدی باشد، آنگاه باید برچسب دروغ و تقلب را نیز به "انگ نادانی" افزود!
مولوی و دیگر شاعران ادبیات عرفانی ایران که حدودا از دوران سلجوفی تا دوران تیموری چیرگی کاملی بر ادبیات ایران داشتند، "وطن" را نه جغرافیا و زادگاه و خاک و خاستگاه زمینی، که مفهومی معنوی و فرهنگی میدانستند. مولوی اگر در این شعر میگوید این "وطن" مصر و عراق و شام نیست، منظورش نه "ایران" به مفهوم خاک (که آنزمان اصلا وجود خارجی نداشت) بلکه معنویت و روحانیتی است که برای توصیفش چند ده هزار بیت دیگر به ویژه در غزلیات سروده است!
گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی/ از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم
او اگر در این اشعار به ایران اشاره ندارد، افزون بر نگنجیدن ایران در وزن شعرش، دلیلش عدم وجود سرزمینی به نام "ایران" در سده 13 میلادی است. در آنزمان جهان اسلام مجموعه سرزمین هایی امیرنشین بود که سیادت ظاهری و معنوی خلیفه در بغداد را پذیرفته بودند. ولی عملا امیران ترک سلجوقی و خوارزمشاهی جهان اسلام از فرارود (آسیای میانه) تا مصر را به شکل یک کنفدراسیون اداره میکردند. سلجوقیان در آغاز کار کمی متمرکز شدند ولی به مرور نخست به دو بخش سلاجقه ایران و سلاجقه روم تجزیه شدند. سلاجقه ایران جای خود را به خوارزمشاهیان دادند و خوارزمشاهیان با هجوم چنگیز مغول برافتادند. مولوی در میانه نگارش آثار مهم خود چون مثنوی و غزلیات بود که خبر سرنگونی همیشگی خلافت سنتی بغداد پس از نیم هزاره به دست هولاکوخان را برایش آوردند. و بدین ترتیب او در فضایی میزیست و شعر میگفت که نه تنها مفهوم سیاسی و قلمرویی ایران مدتها پیش از میان رفته بود، بلکه مفهوم کلی تر یک "مملکت متمرکز واحد" حتا اگر نامش "مملکت اسلام" باشد نیز احساس نمیشد و زان پس اگر هم کسی اشاره به "وطن" کرده و احیانا منظورش "وطن مادی" و نه معنوی و عرفانی بوده، هم باید آنرا معنا به شهر و دهاتش زادگاه یا کنونی اش کرد و بس!
از همین رو در این مصرع چنین می سراید:
اين وطن، مصر و عراق و شام نيست / اين وطن، شهريست کان را نام نيست
که البته مصرع دوم آگاهانه یا ناآگاهانه سانسور میشود!
تردیدی
نیست که هرکس فرزند زمان خودش است. بدیهیست که ما همچون مولانا نمی اندیشیم
چون اگر مولانا وارث 700 سال بی وطنی (با تعریف امروز) بود، ما وارث دستکم
500 سال وطنپرستی (از شاه اسماعیل صفوی) هستیم.
نمونه دوم
نمونه دیگری از این کج اندیشی را در همین مجله در مقاله ای با عنوان بر پایۀ قوانین هنوز بحرین، یکی از استانهای ایران است ظاهرا از قول دکتر هوشنگ طالع (پژوهشگر پان ایرانیست) میبینیم که نمونه ای از "بد دفاع کردن از کشور و ملیت" است.
در این یادداشت میخوانیم:
"در
سال 1336 خورشیدی، بحرین همراه با دیگر جزیرههای ایران در خلیجفارس به
عنوان یکی از استانهای ایران، اعلام شد. در آن سال، ایران دارای 13 استان
بود که با تشکیل استان بحرین، شمار آنها، به 14 استان رسد.
برپایهی اصل بیست و دوم قانون اساسی مشروطیت: «تا تغییری در حدود و ثغور مملکت لزوم پیدا کند، به تصویب مجلس شورای ملی خواهد بود.»
اصل
بیست و سوم متمم قانون اساسی مشروطیت، صراحت دارد که: «حدود مملکت ایران و
ایالات و ولایات و بلوکات آن تغییرناپذیر است، مگر به موجب قانون.»
با
توجه به دو اصل بالا، روشن میشود که برای جدا کردن بحرین به عنوان یکی از
استانهای ایران، نیاز به تصویب مجلس شورای ملی و حسب قانون بوده است. در
حالی که هرگز چنین قانونی به تصویب مجلس شورای ملی نرسیده است. آنچه در
مجلس بیست و دوم گذشت، دربارهی گزارش دولت درباره اقدامهای دولت و
قطعنامهی شورای امنیت بود، نه لایحهی قانونی دربارهی جدایی بحرین.
از
اینرو، برپایهی قوانین دوران مشروطیت، هنوز بحرین یکی از استانهای ایران
است و هرگز قانونی برای جدایی آن از مجلس شورای ملی و یا مجلس شورای
اسلامی نگذشته است"
1- حذف داده های زیانبار، یکی از مهمترین سفسطه های رایج برای رسیدن به مقصود مورد نظر است. داده مهمی که در اینجا حذف شده است را ما می افزاییم و آن اینکه "بحرین" که در 1336 در جلسه هیئت دولت به عنوان استان چهاردهم ایران در نظر گرفته شده، همان زمان از ایران جدا بود. یعنی "ریالی مالیات به دولت مرکزی ایران پرداخت نمیکرد"، "پرچم رسمی حکومت ایران در هیچ نقطه ای از بحرین برافراشته نبود"، "احدی از نیروهای نظامی و مقامات مسئول سیاسی حکومت ایران در بحرین حضور نداشت" و "مقررات و دستورات حکومت مرکزی ایران در بحرین اجرایی نمیشد".
پس: بحرین در آنزمان و از 150 سال پیش از آن جزو "ایران" نبود!
http://fa.wikipedia.org/w/index.php?oldid=6187891
2- بنابر قانون اساسی مورد اشاره در این نوشتار تغییر در حدود و ثغور ایران و ایالات و ولایات باید به تصویب مجلس شورای ملی برسد. قانون اساسی ایران مصوب 1286 است که بحرین همان زمان نیز به ایران مالیات نمیداد، پرچم ایران را نداشت و ژاندارم و مسئولی از ایران را به آنجا راه نبود.
پس: برای افزایش بحرین به قلمرو ایران، مجلس باید تصویب میکرد که بحرین جزو ایران است نه بلعکس که لازم باشد مجلس تصویب کند که بحرین جزو ایران نیست!
3- افزایش بحرین به ایران به عنوان "استان چهاردهم" را بر خلاف قانون اساسی، نه مجلس که دولت انجام داد و این مصوبه دولت، خلاف استدلالی است که در همین نوشتار آمده.
پس: بحرین در 1336 به ایران افزوده نشد. چون نه مجلس بلکه دولت این مصوبه را گذراند.
4- در مجلس بیست و دوم، دولت گزارشی از اقدام شورای امنیت سازمان ملل در برگزاری همه پرسی در بحرین را به اطلاع مجلس رساند. بنابر این گزارش ایران از "ادعای مالکیت" (نه مالکیت) دست کشید. این دست کشیدن از ادعا چه عنوان گزارش داشته باشد چه عنوان لایحه، به تصویب مجلس رسید. آنچه به تصویب مجلس برسد قانون است و همان مراحل قانونی را طی میکند.
پس: ایران نمیتواند ادعایی درباره بحرین داشته باشد. مگر آنکه مجلس ایران دوباره مصوبه پیشین خود را منسوخ کند. اگر چنین شود، وضعیت به سال 1349 باز میگردد و ادعای ایران درباره بحرین دوباره مطرح میشود. نه اینکه بحرین جزو ایران و یکی از استانها شود! چراکه برای اینکار نخست لازم است تا شرایط آن یعنی نصب پرچم ایران در بحرین، ستاندن مالیات از ساکنان بحرین، حضور نیروهای نظامی و سیاسی ایران در بحرین و اجرایی شدن مقررات ایران بر بحرین محقق شود.
|
|