تبليغاتX
کانون پژوهشهای ایرانشناسی - پيرنيا، پيشگام تاريخ نويسي مدرن در ايران
 
کانون پژوهشهای ایرانشناسی
 
 
Iranology Research: تاریخ، فرهنگ، استوره، دین، ادب و جشنهای ایران
 

این مقاله در روزنامه مردم سالاری در 29 آبان 89 به چاپ رسیده است

بهرام روشن ضمير

«ميرزا حسن خان مشيرالدوله» که بعدا "حسن پيرنيا" نام گرفت، علاوه بر نقش پررنگي که خود در تاريخ سياسي معاصر ايران ايفا کرده است، از چندين جهت نامي درخشان در حوزه پژوهشي تاريخ نگاري ايران دارد.

پيرنيا را بايد پدر تاريخ نگاري به سبک مدرن در ايران دانست. آنچه به نام دانش تاريخ مدرن يا فن تاريخ نگاري با اسلوب نوين و آکادميک از حدود سه سده پيش در غرب شکل گرفت هرگز تا هنگام چاپ کتاب "ايران باستان" نوشته پيرنيا در سال 1306 خورشيدي تجربه نشده بود. هرچند پيرنيا فرصت آن را نيافت تا تاريخ ايران پس از اسلام را ادامه دهد و عباس اقبال آشتياني، احمد کسروي و فريدون آدميت بودند که به اين مهم دست يافتند.

تاريخ نگاري از دوران باستان مورد توجه دولت ها و شاهان بوده است. سنگ نوشته بيستون از داريوش بزرگ در 522 پيش از ميلاد بهترين و کامل ترين نمونه سنگ نوشته تاريخي در روزگاران گذشته است. با اين همه تاريخ نگاري شخصي- يا به تعبير مرتضي ثاقب فر تاريخ انديشيده و ايدئولوژيک- با هرودوت در آتن در نيمه سده پنجم پيش از ميلاد آغازيد. تاريخ نگاري، به ويژه باستان پژوهي در سده هاي مياني با رکود روبرو شد تا اينکه پس از رنسانس در اروپا يک جهش بلند در بازگشت به ارزش هاي فرهنگي دوران باستان ايجاد شد. نسخه هاي پراکنده و آشفته و درحال نابودي کتاب هاي تاريخي کهن ارزش يافت و با زحمت فراوان، گردآوري، تصحيح و به زبان هاي گوناگون اروپايي ترجمه شد. سپس در سده نوزدهم باستان شناسي و زبان شناسي آفريده شد و به کمک تاريخ مدرن آمد. در اين زمان اروپاييان نه تنها به تاريخ و فرهنگ باستاني خود که به خاورزمين هم علاقه مند شدند و زمان و انرژي و پول فراواني را براي شناخت شرق گذاشتند. در اين ميان ايران زمين سهم بسيار زيادي از مطالعات شرق شناسي را به خود اختصاص مي داد. در اين زمان -سده 19- بود که بارتولومه لغت نامه اوستا را به جهان ارائه کرد و گروتنفند و هنري راولينسون زبان پارسي هخامنشي و خط ميخي اش را رمزگشايي کردند و جورج راولينسون (برادر کوچک هنري) جامع ترين کتاب تاريخي مشرق زمين تا آن روز را در 9 جلد ارائه کرد که چهار جلد آن به تاريخ ايران باستان مي پرداخت.

در همه اين سال ها، ايرانيان نه تنها از تحولات جهاني و پيشرفت دانش ها ناآگاه بودند که حتي کمترين اشتياقي به بازخواني و پژوهش در تاريخ و فرهنگ گذشته خودشان هم نشان نمي دادند. تا آنکه در عصر مشروطيت شماري از روشنفکران، بالاخره پي بردند که بدون داشتن فهمي درست از تاريخ و فرهنگ پيشينيان، نمي توان به خودشناسي و انديشه ملي رسيد (همچنانکه اروپا نيز دقيقا از همين فرمول بهره گرفته بود). پس روشنفکران پيشگام ايران گرايي، به ويژه مثلث ملکم خان، فتح علي آخوندزاده و ميرزا آقاخان کرماني، به مطالعه آثار غربيان درباره تاريخ و فرهنگ ايران کهن دست زدند و پس از شناخت آن رنسانس فرهنگي را تبليغ کردند. با اين همه تا پايان روزگار قاجار يک اراده جدي براي تدوين يک اثر تخصصي و جامع و کامل درباره تاريخ و فرهنگ ايران وجود نداشت. اين طلسم در زمينه فرهنگ باستان به دست ابراهيم پورداوود (نخستين مترجم اوستا به فارسي) و در زمينه تاريخ باستان به دست حسن پيرنيا شکسته شد.
همچنان که گفته شد، پيرنيا وارون تاريخ نگاران پيشين ايران، از اسلوب آکادميک يا علم تاريخ مدرن پيروي مي کرد. او که با زبان هاي اروپايي آشنا بود، آثار مهم روز درباره تاريخ ايران باستان را خوانده و نه تنها مواد اوليه يا همان آگاهي هاي خام تاريخي را بدست آورده بود، بلکه به روش مناسبي براي مقابله روايت ها و اسناد و تفسير رويدادهاي تاريخي دست يافته بود. او مي توانست يکي از کتاب هاي جامع آن روز را برگزيند و به فارسي ترجمه کند; چراکه در آن روزگار ما حتي ترجمه اي از کتاب هاي تاريخي هم نداشتيم. ولي گزينه سخت تر يعني تاليف را برگزيد و تلاش کرد علاوه بر بازتاب دادن آخرين پژوهش ها و دستاوردهاي علمي مراکز پژوهشي غرب درباره تاريخ ايران، دانش تاريخ مدرن ايراني را نيز بنياد گذارد.
شگفتا که امروز پس از نزديک به 90 سال، هنوز "تاريخ باستان" پيرنيا سرشناس ترين اثر تاريخي تاليفي ايران و يکي از پرتيراژترين کتاب هاي حوزه تاريخ در همه اين سال ها بوده است. شايد يکي از دلايل اين پديده شگفت، کمبود و خلا» جدي کتاب هاي تاليفي فارسي و پسرفت تاريخ نگاري ايران در دهه هاي اخير باشد. ولي دليل ديگر بي گمان توانمندي و استواري کتاب سه جلدي اوست. به گونه اي که هنوز هم در مراکز علمي و پژوهشي کشور مورد بررسي قرار مي گيرد و اگر امروز کتاب پيرنيا را کافي نمي دانند، به جهت پيشرفت باستان شناسي در 90 سال اخير و کشف و رمزگشايي آثاري ست که پس از پيرنيا صورت گرفته است.
به گمانم از هر جهت که به تاريخ پيرنيا بنگريم، آن را متعادل و ميانه رو خواهيم يافت. از جمله اگر از ديد ايران گرايانه به آن بنگريم، خواهيم ديد که پيرنيا عمدا ميانه را نگه داشته و از افراط و تفريط پرهيز کرده است. انتقادهايي که از سوي قوم گرايان، چپ گرايان و دين گرايان به قلم پيرنيا (که خود آذربايجاني بود) رفته است، به درستي نشان مي دهد که پيرنيا تاريخي ايراني، براي ايران و ايراني نگاشته است. در دوران رضاشاه که ايران گرايي و توجه به تاريخ و فرهنگ کهن در دستور کار بود، گزيده اي از تاريخ ايران باستان پيرنيا در مدارس تدريس مي شد. از اين جهت شايد به درستي مي گويند که پيرنيا را نمي توان نويسنده اي بي طرف و فارغ از اوضاع روز دانست. ولي اينجا جاي اين پرسش خالي ست که آيا تاريخ نگار و کتاب تاريخي مي تواند بي طرف و بي توجه به علاقه ها و دغدغه ها و آرمان هاي نويسنده و اوضاع و احوال روز باشد؟
ولي از سوي ديگر سنجش و برابر نهادن قلم پيرنيا با ديگر نويسندگان هم روزگار يا نسل هاي بعد، به خوبي به ما ثابت مي کند که پيرنيا همه  تلاش خود را کرده است تا در دام تعصب و افراط نيفتاد و عنان قلم از دستش خارج نشود و به باور بسياري در اين راه کامياب بوده است. در سراسر کتاب پيرنيا شايد بتوان ايرادها و اشتباهاتي يافت، اما اثري از نادرستي محض يک گزاره تاريخي، سخن و تحليلي غيرمنطقي و برداشتي نامنصفانه يافت نمي شود و از اين جهت به گمان من، عمده انتقادها به تاريخ پيرنيا بي پايه است. براي نمونه نمي توان پرسيد که چرا پيرنيا فقط به تاريخ باستان ايران پرداخته است؟ پيرنيا پس از فراغت از کار سياسي به کار پژوهشي پرداخت و در سال 1314 خورشيدي درگذشت. پس او احتمالا فرصت پرداختن به تاريخ پس از اسلام را نيافت. کاري که عباس اقبال آشتياني پس از او کرد و به همان اسلوب، تاريخ را تا دوران معاصر پيش آورد. از آن زمان تاريخ ايران به صورت کامل چاپ مي شود.
جالب آنجاست که پيرنيا زماني دست به قلم مي برد که نه فقط در صحنه سياست جهاني که گفتمان روز آکادمي هاي اروپايي نيز نژادپرستي آريايي را تاييد مي کرد (1927 تا 1935 ميلادي) با اين همه پيرنيا هرگز در اين تله نيفتاد و تمجيد غيرعلمي از تمدن آريايي  نکرد. سخني از پستي و برتري نژادي به زبان نياورد و اصالت را به فرهنگ و نه نژاد داد. پيرنيا از مذهب و اخلاق مردم ايران کهن و فرمانروايان ايراني چون کوروش و داريوش تمجيد کرد و دستگاه حاکميت هخامنشي، اشکاني و ساساني را ستود، ولي اين نيز به تعصب و غيرت نويسنده برنمي گردد و ما در آثار نويسندگان بيگانه هم با اين ديدگاه برخورد مي کنيم. منتقدان پيرنيا نبايد فراموش کنند که در همه 2400 سال فاصله پيرنيا و کوروش بزرگ، پيرنيا نخستين ايراني ست که زبان به تمجيد او مي گشايد و در همه اين سده ها که بيشتر ايرانيان حتي نام فرمانروايان خوشنام خود را نشنيده بودند، بيگانگان به ستايش آنان پرداخته بودند. پيرنيا اگر به ستايش کوروش و داريوش و شاهان نخستين هخامنشي مي پردازد، در بخش هاي پاياني به ضعف و انحطاط آنان نيز اشاره مي کند و دليل سرنگوني آنان و ديگر دودمان ها را انحطاط آنان معرفي مي کند.
همچنانکه اشاره رفت، پيرنيا پيشگام و سرسلسله تاريخ نگاري مدرن در حوزه تاريخ کهن ايران است. همين باعث شده تا منتقدان، غرب محوري و نگاه تقليدآميز از تاريخ نگاري به شيوه غربي بگويند که خشت اول اين ديوار کج به دست پيرنيا بنا شده و او مقصر است. در اينجا بايد پرسيد منظور از غرب محوري در دانش تاريخ چيست؟ اگر منظور توجه بيش از اندازه به کتاب هاي پژوهشي غربي معاصر است، بايد گفت که پيرنيا اگرچه آثار همزمان خود را خواند و بر آن ها چيرگي يافت، ولي هر آن کس که با قلم پيرنيا آشنا باشد، مي داند که قلم او مستقل است و يکايک جملات کتاب او، به ويژه به هنگام تحليل و تفسير تاريخ، برآمده از ذهن اوست و از اين نظر تحت تاثير هيچکدام از نويسندگان غربي نبوده است. اگر هم منظور پيروي از تاريخ نگاران کلاسيک غربي همچون هرودوت، پلوتارک و... است، نيز بايد گفت که پيرنيا نسبت به تاريخ نگاري ايراني - چه داريوش هخامنشي باشد و چه تاريخ طبري و شاهنامه فردوسي- بي توجه نبوده و هر جا به نکته اي مهم در آنها برخورد کرده، دست به مقابله زده و بهترين روايت را بر اساس تفسير و قضاوت خود برگزيده است. از اين جهت پيرنيا دقيقا روي مرز حرکت کرده است. او مي توانست به تاريخ کلاسيک غربي بي توجهي کند و تاريخ ايراني خود را تنها بر پايه شاهنامه و تاريخ طبري پيش برد که در اين صورت همچون تواريخ پيش از پيرنيا، اصلا نمي بايست سخني از هخامنشيان و مادها مي رفت. حال آنکه اين يک واقعيت است که کشف و شناسايي دوره تاريخي گمشده پيش از اسکندر در ايران، مديون باستان شناسي و تاريخ پژوهي غربيان است. او همچنين مي توانست کتاب هاي تاريخي شرقي را يک سره کناري نهد و فقط از آثار غربي اقباس کند، ولي چنين نکرد. همچنين از او انتقاد مي شود که به تاريخ پيش از آريايي ها در ايران، بي توجهي کرده است. اين سخن نيز بي جاست; چراکه دوره تاريخي ايران با يافت شدن نوشتارهاي تاريخي در ايران آغاز مي شود و با اين پيش شرط حتي مادها را نيز با توجه به فقر منابع نوشتاري شان، به زحمت مي توان جزو دوره تاريخي ايران دانست; چه برسد به تمدن هاي پيش از ماد و هخامنشي. در ضمن پيرنيا به اندازه کافي به ايلام پرداخته است و نوشتارش در اين باره اگرچه کم است ولي توجه کنيم که چه همان زمان و چه تا مدت ها پس از او هرگز ايراني ديگري به شکل جدي تر به ايلاميان نپرداخت تا بتوانيم از پيرنيا انتظار داشته باشيم.
از اين جهت باور دارم که تاريخ نگاري پيرنيا، به تاريخ پيوسته و مترادف بودن نام پيرنيا با تاريخ ايران باستان که با گذشت 9 دهه هنوز پا برجاست، خود پاسخي  به اتهام هاي منتقدانش است. به گفته سعيد نفيسي آثار پيرنيا از شاهکارهاي مسلم زبان فارسي معاصر است (نفيسي، 1381: 48)  و شايد باستاني پاريزي هم چنان پربيراه نگفته باشد که "بايد بگوييم که حق مرحوم پيرنيا از جهت ايران باستان بر ملت ايران هم شان حق فردوسي و شاهنامه است" (باستاني پاريزي: 214).
ياري نامه ها در دفتر روزنامه موجود است.

http://www.mardomsalari.com/Template1/Article.aspx?AID=14087

 |+| نوشته شده در  89/09/02ساعت 10  توسط ایرانشناسی  | 

  RSS 

 
  بالا