تبليغاتX
کانون پژوهشهای ایرانشناسی - اول اردیبهشت ماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان
 
کانون پژوهشهای ایرانشناسی
 
 
Iranology Research: تاریخ، فرهنگ، استوره، دین، ادب و جشنهای ایران
 

روز نخست ارديبهشت را روز بزرگداشت سعدي ناميده اند.


سعدي را ايرانيان و جهانيان بهتر از هر شاعر و سخنور و حكيم ايراني ديگري ميشناسند.

اگر فردوسي،‌ حافظ، نظامي و مولوي با نظم خود جاودانه شدند، سعدي به جهت درخشش در هر دو بخش نظم و نثر، تاثيري بي همتا و تكرار نشدني بر زبان و ادب پارسي نهاده است. تاثير نظم بر زبان محدود است و بيگمان نثر سعدي ست كه درست و يا نادرست، سازنده نثر فارسي پس از اوست.

نثر سعدي به جهت گيرايي، استواري و وفاداري به دو زبان پارسي و عربي جذابيت فوق العاده اي ايجاد كرده و باعث كمرنگ شدن نثر پارسي نخستين – بلعمي و بيهقي و ... – گرديد. نثر سعدي مسجع يا به گفته برخي شعر منثور است. سبكي كه پيش از او هرگز چنين شهرتي نداشت و پس از او به وادي تقليد افتاد و سده به سده به انحراف رفت تا نثر متكلف مصنوع نازيباي دوره قاجاري پاياني بر آن باشد.

بزرگترين اثر نثر سعدي و شايد مهمترين اثر او "گلستان" است. خود سعدي به بهترين شكل در ديباچه اش توصيف ميكند كه از چه خوان هايي گذر كرده تا گلستان را آفريده است.

عربيت نثر سعدي در ديباچه آن بيشتر خودنمايي ميكند. براي نمونه آنجا كه ميگويد : عاكفان كعبه جلالش به تقصير عبادت معترف كه "ما عبدناك حق عبادتك" و واصفان حليه جمالش به تحير منسوب كه "ما عرفناك حق معرفتك." به جز درون گيومه كه كاملا عربي اند، در بيرون گيومه نيز تنها حروف اضافه فارسي به چشم ميخورد. ولي شگفت آنكه با همه اين شرايط نثر سعدي نه فقط به زبان اصيل عربي وفادار است. بلكه در كل فارسي است. درحاليكه نثر پس از سعدي،‌ به ويژه نثر ديني فارسي با اينكه به اندازه همين ديباچه سعدي، پر از احاديث و آيات عربي ست ولي نه ميتوان آنرا وفادار به عربي اصيل دانست و نه وفادار به پارسي و نه زيبا و جذاب.

با اين همه، ستيز با سعدي به نام مهرورزيدن به پارسي و فرهنگ ايراني، ‌نابجاست. چراكه بيرون از انبوه واژگان و اصطلاحات عربي اصيل در نثر سعدي، جان كلام او برآمده از فرهنگ كاملا ايراني آنهم برخاسته از قلب سرزمين پارس – شيراز – است. آنجا كه ميگويد : "فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردين بگسترد و دايه ابر بهار را فرموده تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد. درختان را به خلعت نوروزي قباي سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربيع كلاه شكوه بر سر نهاده."

معجزه گلستان سعدي در كنار هم گذاردن كاملا بجاي نظم و نثر است. حتا آنجا كه سخن سعدي به جهت اوج ايدئولوژي زدگي اش و مديحه سرايي اش براي جهان فرامدرن امروز آزار دهنده مي آيد.

كافيست خواننده علاوه بر پارسي با عربي هم هم نشين باشد، حتا اگر به محتواي سخن دين محور، سعدي هم بي اعتنا باشد، لذتي وصف نشدني خواهد برد.

"هرگاه يكي از بندگان گنه كار پريشان روزگار دست انابت به اميد اجابت به سوي حق جل و علا بردارد، ايزد تعالي در وي نظر نكند، بازش بخواند، باز اعراض كند، بازش به تضرع و زاري بخواند، حق سبحانه و تعالي فرمايد يا ملائكتي، قد استحيط من عبدي فليس له غيري فقط غفرت له. دعوتش اجابت كردم و طاعتش برآوردم كه بسياري ناله بنده همي شرم دارم.

كرم بين و لطف خداوندگار /گنه بنده كردست و او شرمسار"


اشعار گلستان :

در اشعار گلستان همچون ديگر اشعار سعدي، عربيت به آن گونه وجود ندارد و نسبت واژگان عربي به كل اندك است. اشعار زيباي گلستان تا امروز نقل محافل پارسي زبانان اند و حتا بسيار مردماني كه به ندرت گلستان را به دست گرفته اند، برخي بيت هاي آنرا از برند و از آن به سان ضرب المثل بهره ميگيرند. به گفته خود شيخ :

گل همين پنج روز و شش باشد/ وين گلستان هميشه خوش باشد

به گونه اي كه حتا بسياري از مردم با آنكه اينها را شنيده و حتا به كار ميبرند نميدانند از گلستان سعدي است.

همچو :

 ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند/تا تو ناني به كف آري و به غفلت مخوري

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار/شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبري

مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر/ ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم


گلي خوشبوي در حمام روزي/ رسيد از دست محبوبي به دستم...

 

تا مرد سخن نگفته باشد/ عيب و هنرش نهفته باشد

 

پسر نوح با بدان بنشست/خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزي چند/پي نيكان گرفت و آدم شد

 

عاقبت گرگ زاده گرگ شود/ گرچه با آدمي بزرگ شود

 

بزرگش نخوانند اهل خرد/ كه نام بزرگان به زشتي برد

 

هركه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد/بيگمان عيب تو پيش دگران خواهد برد

 

مورچگان را چو بود اتفاق/شير ژيان را بدرانند پوست

 

و شايد سرشناس ترين شعر سعدي براي جهانيان كه گويا در سازمان ملل و يونسكو نصب شده است و تقريبا همه پارسي زبانان آنرا در كودكي مي آموزند:

بني آدم اعضاي يك پيكرند/ كه در آفرينش ز يك گوهرند

باراك اوباما و دبير كل سازمان ملل در نوروز امسال اين شعر را خواندند و چند سال پيش پيام اين شعر به گونه اي سمبليك به فضا فرستاده شد.

و البته انبوهي از اشعار در بوستان (نامي كه بر كتاب بي نام نظم سعدي كه بر سبك بحر متقارب است، گذارده شده) كه ويژگي آن همچو اشعار گلستان سهل و ممتنع بودن آن است. يعني آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها. در هنگام برخورد به گمان ميرسد با ساده ترين نوع سرايش شعر روبروييم ولي اگر قصد كنيم تا همچو آن بيافرينيم،‌ آنگاه به نغزي آن پي ميبريم. چه در شكل و فرم و چه در محتوا.


غزل سعدي :

غزل سعدي خود حكايتي دگر است. انسان پس از شناخت گلستان و بوستان چو به كشف غزليات شيخ نائل ميشود، باور نميكند كه اين همه آثار بي همتا و متفاوت نثر و شعر پندآموز و شعر تغزلي عاشقانه از يك نفر است.

سعدي بي هيچ گمان و ترديدي درست همان مقامي كه در نثر فارسي دارد را در غزل سرايي نيز داراست. يعني بالاترين درجه.

رقيبان سعدي در غزل پارسي كلاسيك بي گمان مولوي و حافظ اند. ديگران همچو سنايي و عراقي و خواجوي كرماني هرگز به اين اندازه نميرسد. نمونه هاي معاصر كه سرآمد آنها شهريار و رهي معيري باشد نيز كاملا متاثر از سعدي اند.

حافظ خود كاملا زير تاثير سعدي است. برتري حافظ در آنجاست كه او همه گوشه هاي غزلسرايي را در ديوان خود آورده و چيزي باقي نگذارده و بدين ترتيب مهر پاياني بر غزلسرايي كلاسيك و به تعبيري خاتمه اي بر شعر كلاسيك فارسي گذارده است. با سنجش غزل حافظ و سعدي جدا از آنكه در بسياري نقاط ردپاي تقليد عامدانه و هوشمندانه (و نه همچو ديگران مبتزل) حافظ از سعدي را ميبينيم، پي ميبريم كه اگرچه شمار غزل هاي ممتاز و ستودني حافظ از سعدي و از مولوي بيشتر است، ولي باز نقطه اوج و چكاد غزل هاي سوزناك كه هر دل عاشقي را به لرزه مي افكند در سعدي ژرف تر و موثرتر از حافظ و در مولوي تكان دهنده تر از سعدي است و شمار اين شاه غزلها و تكيه گاهها در سعدي بيش از ديوان شمس مولوي و در ديوان حافظ بيش از كتاب سعدي ست. به شكل ساده تر، اگر استادان سخن شناس به غزلهاي ممتاز پارسي نشان هاي طلا و نقره و برنز بدهند، مجموع امتيازها،‌ حافظ را در جايگاه نخست، سعدي را دوم و مولوي را در جايگاه سوم قرار ميدهد. حال آنكه اگر ملاك رتبه بندي را نه مجموعه غزليات، كه بهترين غزليات دانسته و همچو المپيك ورزشي، سكوي نخست را به دارنده بيشترين طلا پيشكش كنيم، مولوي و سعدي بالاتر از حافظ قرار ميگيرند و اين هم همان است كه همه استادان سخن شناس فارسي بدان پرداخته اند و آن تعادل بي بديل و تكرارنشدني سعدي ست كه همواره در ميانه ايستاده و برتري خود را اينگونه به رخ ميكشد.

غزل سعدي به شدت با موسيقي ايراني پيوند ساخته و به نوعي فرم و محتواي موسيقي كه امروز آنرا "موسيقي سنتي ايران" نام گذاري كرده ايم، كاملا بر تار و پود غزل سعدي استوار شده است. و از اين جهت هم آنرا بالاتر از غزل ديگر بزرگان قرار ميدهد.

از ديد محتوايي، سعدي بهترين و شايد تنها نمونه متعادل از حكيمان و سخنسرايان پارسي گو است كه در عين مسلماني،‌ يك ايراني با فرهنگ مي ماند و در عين عشق به فرهنگ ايراني،‌ مسلمان است.

سعدي به جهت تظاهر كاملا عيانش نسبت به اسلام و پيامبر – بهره گيري از احاديث و آيات و ستايش هايش از خدا و پيامبر در آثار نظم و نثر- كاملا مورد تاييد جريان رايج اسلام اهل تسنن بود. با اينحال هركس كه با آثار او مانوس باشد،‌ نمود فرهنگ ايراني را در آن به خوبي حس ميكند. جايجاي آثار او پر است از اشارات به بزرگان و قهرمانان و نمايه ها و شناسه هاي فرهنگي ايران باستان (از شاهاني چون فريدون و انوشيروان و بهرام گور تا پهلوانان بنام) كه نه به جهت خوي ناسيوناليستي كه به دليل نيكي و فضيلت شان مورد علاقه سعدي قرار گرفته اند.

سعدي نه مانند حافظ از شعر خود شمشيري بر ضد مفتيان و محتسبان و صوفيان شريعتمدار ميسازد و نه همچو مولوي طريقتي دگر در برابر شريعت خشك و منجمد آنزمان، ارائه ميكند. ولي شناخت سعدي -كه از راه شناخت آثار او و به ويژه "گلستان" و باب هاي هشت گانه اش بدست مي آيد- روشن ميكند كه او راه و رسم زندگي را نه بر اساس يك شريعت ويژه كه همان اسلام باشد، كه بر مبناي عقل و خرد برآمده از شناخت فرهنگ همه جهان (چه ايران باستان، چه اسلام و چه غرب) بنا نهاده است و اين را هم بايد به ويژگي هاي منحصر به فرد سعدي افزود. ديگر حكيمان ايراني درست يا نادرست (بدون داوري) كم و بيش يك راه و سبك را برگزيده و در پي آن رفته اند. سعدي اما جهاني و جامع الاطراف ترين و آگاه ترين شاعر و سنخسراي پارسي در دوران كلاسيك نسبت به جهان است.

سعدي همچو حافظ و مولوي زماني را براي خودسازي درونگرا نميگذارد. مثلي هست كه احتمالا سنديت ندارد. ميگويند سعدي در هنگام پيري با كودكي روبرو شد. كودك از او پرسيد كه رمز اين همه سفرهاي سعدي در چيست؟ و سعدي پاسخ داد، آب اگر در يكجا بماند، مي گندد. و آن كودك پاسخ داد، ولي آب اگر به اندازه كافي ژرفا و حجم داشته باشد، حتا در صورت يكجانشيني نمي گندد. و گويند كه آن كودك حافظ بود. شايد اين روايت درست نباشد و حافظ پس از درگذشت سعدي تازه به دنيا آمده باشد ولي تفاوت انديشه اين سعدي رئاليست با ديگر بزرگان ادب فارسي در اينجا نمايان ميشود.

غزل سعدي مرز ميان ادبيات زميني پيش از آن و ادبيات فرازميني پس از آن است. به گونه اي كه اگر سعدي را در زمانه خود و با شناختي كه از ديگر آثارش ميشناسيم بررسي كنيم، معشوق سعدي زميني است و اگر غزل سعدي را با توجه به همزماني اش با ديوان شمس مولانا، و با توجه به روان چيره بر غزل پس از مولانا، تفسير كنيم،‌ آنگاه غزل سعدي نيز فرازميني خواهد بود. با اين همه باور دارم كه چه در مورد خود سعدي و چه حتا در مورد مولانا كه در عارفانه بودن غزلياتش ترديدي نيست، هركسي حق دارد از ظن خود يار شده و عشق خود را جايگزين عشق شاعر كرده و حتا آنها را يكجنس و يك گونه بشناسد.

همه عمر برندارم، سر ازاين خمار مستی /كه هنوز من نبودم، كه تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی، كه حضور و غيبت افتد/ دگران روند و آيند و تو هم‌چنان كه هستی

چه حكايت از فراقت، كه نداشتم؟ وليكن/ تو چو روی باز كردی، در ماجرا ببستی

دل دردمند ما را، که اسیر تست یارا/ به وصال مرهمی ده، چو به انتظار خستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران/ نه طریق توست سعدی، کم خویش‌گیر و رستی

در پايان يكي از شاهغزل هاي سعدي را ميبينيد. يكي از سوزناك ترين غزل هاي همه تاريخ هزارساله پارسي اش. آن اندازه تاثير گذار كه حافظ -كه غزل پارسي كلاسيك را ختم به خير كرد- بر همين وزن و قافيه يكي از زيباترين غزل هايش را سامان داده و به ياد سعدي غزلش را به مصرعي كه سعدي آغاز ميكند، پايان ميدهد :

من از آن روز که دربند توام آزادم/ پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند/ در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت/ تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس/ پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ/ یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی/ دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست /گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی/ وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک/ حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من/ دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل /جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم/ داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت/ وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد /عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح/ نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

 

شاهغزل حافظ بر مبناي غزل سعدي :

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم/ ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

 می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر/ سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

 زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم/ طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

 یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم /غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم/ قد برافراز که از سرو کنی آزادم

 شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را/ یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

 شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه/ شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

 رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس/ تا به خاک در آصف نرسد فریادم

 حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی/ من از آن روز که دربند توام آزادم

جستار زير از آقاي محسن خيمه دوز را نسبت به شاعران پارسي از سعدي و حافظ تا شاملو تامل برانگيز ديدم.

http://vazna.com/article.aspx?id=2683

 

 

 

 |+| نوشته شده در  89/02/05ساعت 12  توسط ایرانشناسی  | 

  RSS 

 
  بالا