تبليغاتX
کانون پژوهشهای ایرانشناسی - شاهغزل حافظ
 
کانون پژوهشهای ایرانشناسی
 
 
Iranology Research: تاریخ، فرهنگ، استوره، دین، ادب و جشنهای ایران
 
حافظ شیرازی به رسم و سنت شاعران ایران در دوران کهن خودانگاره‌ای بسیار روشن و ستایش‌آمیز دارد. نگاه او به ویژه به فن شاعری و توان خود در شعر‌آفرینی و سخن‌گشایی‌اش گاه آنچنان رنگ و بوی اغراق به خود می‌گیرد که حتا می‌توان گفت در میان همه‌ی سخن‌وران ایرانی بی‌همتاست.

با این همه در دل‌نشینی این بیت‌های خودستایانه هم تردیدی نیست.

به مناسبت روز حافظ، نگاهی داشتم به دیوان سراسر رمز و رازش و شماری از بیتهای "حافظ" در وصف "حافظ" را گردآوردم که بهتر دیدم با دیگران هم به اشتراک بگذارم.

بهرام روشنضمیر

20 مهر 1390


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  90/07/20ساعت 8  توسط ایرانشناسی  | 

به فرخندگی روز حافظ

"مهر" از آن دست واژگانی است که تاریخچه آن برابر است با تاریخچه انسان آریایی – ایرانی.

میثره را در کهن ترین نوشتارهای آریایی (اوستا و وداها) می یابیم. به معنای پیمان و همچنین نام اختصاصی برای یکی از خدایان بزرگ. "نگهبان پیمان"

میترا در کتیبه های هخامنشی در کنار آناهیتا و اهورا مزدا آمده.

و زین پس "میتر" یا "متر" پهلوی، نام ایزدی زرتشتی است.

در ادب پارسی "مهر" (تبدیل "ت" به "ه" رایج است) به دو معناست. یکی "خورشید" و دیگری "عشق".


مهر در دیوان حافظ :

بیگمان بهترین و مهمترین نقطه پیوند عرفان ایرانی و ادب کلاسیک پارسی، حافظ است. حتا درباره مولوی چنین حکمی نمیتوان داد. چراکه بخش بزرگتری از آثار او عارفانه نیستند و مولوی منهای غزلیات عارفانه – عاشقانه اش هم مولوی بود ولی حافظ است و غزلیات عارفانه – عاشقانه اش. دیگر بزرگان ما یا مرتبه ای در عرفان ندارند و یا چیره دستی در ادب.


حافظ در شرح اوصاف عشق و وصف راه و طریقتش بسیار از "مهر" و مشتقات آن بهره گیری کرده است.

شگفتا که بزرگداشت حافظ مهر آیین، در مهر ماه است.

به فرخندگی بزرگداشت اسوه عاشقان و شکوه ماه مهر، آندسته از بیت های دیوان حافظ که دربر گیرنده واژه "مهر" به معنای عشق و دوستی است، به شما پیشکش میشود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  90/07/10ساعت 0  توسط ایرانشناسی  | 
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی
اين گفت سحرگه گل، بلبل تو چه می‌گويی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بويی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بياموزد از قد تو دلجويی
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رويی
امروز که بازارت پرجوش خريدار است
درياب و بنه گنجی از مايه نيکويی
چون شمع نکورويی در رهگذر باد است
طرف هنری بربند از شمع نکورويی
آن طره که هر جعدش صد نافه چين ارزد
خوش بودی اگر بودی بوييش ز خوش خويی
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازی حافظ به غزل گويی

زادروز پژوهشگر جوان و آگاه و فعال بانو آیدا آبادپور از بنیانگذاران گروه پژوهش ایرانشناسی را به ایشان شادباش گفته و بهروزی و کامیابی در پناه راستی را برایش از یزدان پاک خواستاریم.

گروه تاریخ افراز : فرحناز، مونا، صبا، کیوان، مسعود، مازیار و بهرام
 |+| نوشته شده در  88/04/13ساعت 0  توسط ایرانشناسی  | 

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد

يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآيد

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران

بگشای لب که فرياد از مرد و زن برآيد

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هيچ کامی جان از بدن برآيد

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآيد

گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآي


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/09/30ساعت 21  توسط ایرانشناسی  | 
بر سر آنم که گر ز دست برآيد

دست به کاری زنم که غصه سر آيد

خلوت دل نيست جای صحبت اضداد

ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حکام ظلمت شب يلداست

نور ز خورشيد جوی تا که برآيد

بر در ارباب بی‌مروت دنيا

چند نشينی که خواجه کی به درآيد

ترک گدايی مکن که گنج بيابی

از نظر ره رویی که در گذر آيد

صالح و طالح متاع خويش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

غفلت حافظ در اين سرا چه عجب نيست

هر که به ميخانه رفت بی‌خبر آيد


به فرخندگی شب یلدا یا چله، چهل شاهغزل گزیده حافظ از سوی تارنگار پژوهش ایرانشناسی افراز به شما پیشکش میشود. امید که در این شب دراز فرصت کنیم سری به گنجینه ادب پارسی به ویژه دیوان "حافظ مهر" بزنیم. تضمین میکنم که از خواندن این 40 غزل بیادماندنی لذت خواهید برد. یلدایتان روشن و گرم باد.

به دلیل محدودیت حجمی بلاگفا در دو بخش پیشکش میگردد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/09/30ساعت 21  توسط ایرانشناسی  | 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم

طاير قدسم و از دام جهان برخيزم

 به ولای تو که گر بنده خويشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخيزم

 يا رب از ابر هدايت برسان بارانی

پيشتر زان که چو گردی ز ميان برخيزم

 بر سر تربت من با می و مطرب بنشين

تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم

 خيز و بالا بنما ای بت شيرين حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخيزم

 گر چه پيرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم

 روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
 |+| نوشته شده در  87/09/08ساعت 23  توسط ایرانشناسی  | 

 

برو به کار خود ای واعظ اين چه فريادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

 ميان او که خدا آفريده است از هيچ

دقيقه‌ايست که هيچ آفريده نگشادست

 به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصيحت همه عالم به گوش من بادست

 گدای کوی تو از هشت خلد مستغنيست

اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

 دلا منال ز بيداد و جور يار که يار

تو را نصيب همين کرد و اين از آن دادست

 برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز اين فسانه و افسون مرا بسی يادست

 |+| نوشته شده در  87/08/24ساعت 17  توسط ایرانشناسی  | 

روز حافظ - سوز حافظ


المنه لله که در ميکده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نياز است

 

از وی همه مستی و غرور است و تکبر

وز ما همه بيچارگی و عجز و نياز است

 

رازی که بر غير نگفتيم و نگوييم

با دوست بگوييم که او محرم راز است

 

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که اين قصه دراز است

 

بار دل مجنون و خم طره ليلی

رخساره محمود و کف پای اياز است

 

بردوخته‌ام ديده چو باز از همه عالم

تا ديده من بر رخ زيبای تو باز است

 

در کعبه کوی تو هر آن کس که بيايد

از قبله ابروی تو در عين نماز است

 

ای مجلسيان سوز دل حافظ مسکين

از شمع بپرسيد که در سوز و گداز است

 


مرحبا ای پيک مشتاقان بده پيغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

 

واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

 

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر اميد دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

 

سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست

 

گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

 

ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست

 

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست


درود بر حافظ آیین مغان، آصف ملک سلیمان و نگهبان عشق راستین در گذار سده ها و هزاره ها.
پیشکش به عاشقان و پیشکش به معشوقان.
زنده باد عشق!
پاینده باد راستی!
 |+| نوشته شده در  87/07/20ساعت 23  توسط ایرانشناسی  | 

 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

  وجود نازکت آزرده گزند مباد

درین چمن چو در آید خزان به یغمایی

  رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

 

شفا زگفته شکر فشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 

 


سالروز زاده شدن بهرام روشن ضمیر گرامی را که برای همه ما براستی یار و راهنمایی گرانبها و نمادی از تلاش و عشق به میهن بوده است را گرامی میداریم و به او شاد باش میگوییم.

باشد که همچنان سالها با چنین شور و ریز بینی ای پر تلاش و زنده و شاد باشد.

 

هموندان گروه پژوهشی افراز

 

 

پرده ها را بردار
 
راه ها را بگشا
و سکوت را به کناری بينداز
بتاز بر دشمنی که
برد فرهنگت را به يغما
و بتاز به خود فروختگانی
که فروختند خود را به ديوان
.
در اين وادی ظلمت
تو باش اولين سوی روشنايی،
همان روشنايی ای که ديوان
به تاراج بردن
د.
جانمان، عشقمان، روحمان
بسته است به روشنايی
مگذار که ديوان
نابودمان کنند
مگذار که ديو خويی
رواج پيدا کند
مگذار، مگذار
تو ای سرباز ايران
پناه دردمندا
ن

تير آرش، زور رستم
پشت و پناهت،
به همراه آن دل داغدار
ت

سياوش ساروي 

 |+| نوشته شده در  87/02/31ساعت 12  توسط آیدا آبادپور  | 

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

 

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

 

سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

 

آشنايی نه غريب است که دلسوز من است

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

 

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت

 

چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

 

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

 |+| نوشته شده در  86/12/10ساعت 17  توسط ایرانشناسی  | 
با گرامیداشت فرخنده زادروز دوست و همسنگر گرامی و پژوهشگر جوان و آتیه دار ایرانپرست بانو نازنین رستگاری و آرزوی دیرزیوی ۱۲۰ ساله و شاد زیوی هر دو جهانی، ما نویسندگان گروه پژوهش این شاهغزل حافظ (شاعر همشهری نازنین) را به او پیشکش میکنیم. چراکه تحفه ای گرانسنگ تر از آن نیافتیم.

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی

ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی

 

به خدايی که تويی بنده بگزيده او

که بر اين چاکر ديرينه کسی نگزينی

 

گر امانت به سلامت ببرم باکی نيست

بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی

 

ادب و شرم تو را خسرو مه رويان کرد

آفرين بر تو که شايسته صد چندينی

 

عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار

ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بينی

 

صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم

عاشقان را نبود چاره بجز مسکينی

 

باد صبحی به هوايت ز گلستان برخاست

که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرينی

 

شيشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست

گر بر اين منظر بينش نفسی بنشينی

 

سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو

ای که منظور بزرگان حقيقت بينی

 

نازنينی چو تو پاکيزه دل و پاک نهاد

بهتر آن است که با مردم بد ننشينی

 

سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد

بلغ الطاقه يا مقله عينی بينی

 

تو بدين نازکی و سرکشی ای شمع چگل

لايق بندگی خواجه جلال الدينی

 |+| نوشته شده در  86/11/25ساعت 23  توسط ایرانشناسی  | 

ساقيا برخيز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ايام را

 

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم اين دلق ازرق فام را

 

گر چه بدناميست نزد عاقلان

ما نمی‌خواهيم ننگ و نام را

 

باده درده چند از اين باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

 

دود آه سينه نالان من

سوخت اين افسردگان خام را

 

محرم راز دل شيدای خود

کس نمی‌بينم ز خاص و عام را

 

با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم يک باره برد آرام را

 

ننگرد ديگر به سرو اندر چمن

هر که ديد آن سرو سيم اندام را

 

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بيابی کام را

 |+| نوشته شده در  86/11/01ساعت 21  توسط ایرانشناسی  | 

در دير مغان آمد يارم قدحی در دست

مست از می و ميخواران از نرگس مستش مست

 

در نعل سمند او شکل مه نو پيدا

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

 

آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست

وز بهر چه گويم نيست با وی نظرم چون هست

 

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

 

گر غاليه خوش بو شد در گيسوی او پيچيد

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پيوست

 

بازآی که بازآيد عمر شده حافظ

هر چند که نايد باز تيری که بشد از شست

 |+| نوشته شده در  86/10/12ساعت 13  توسط ایرانشناسی  | 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای! جان من، خطا اين جاست

 

سرم به دنيا و عقبا فرو نمی‌آيد

تبارک الله از اين فتنه‌ها که در سر ماست

 

در اندرون من خسته دل ندانم کيست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

دلم ز پرده برون شد کجايی ای مطرب

بنال هان که از اين پرده کار ما به نواست

 

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست

 

نخفته‌ام ز خيالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

 

چنين که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشوييد حق به دست شماست

 

از آن به دير مغانم عزيز می‌دارند

که آتشی که نميرد هميشه در دل ماست

 

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

 

ندای عشق تو ديشب در اندرون دادند

فضای سينه حافظ هنوز پر ز صداست

 |+| نوشته شده در  86/08/29ساعت 23  توسط ایرانشناسی  | 
روز گرامیداشت رند شیراز، شاعر شیرین سخن پارسی گو، "حافظ" بزرگ فرهنگ جاویدان ایران فرخنده باد.

اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را

من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم

جواب تلخ می‌زيبد لب لعل شکرخا را

نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پير دانا را

حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را

 |+| نوشته شده در  86/07/20ساعت 12  توسط ایرانشناسی  | 

  RSS 

 
  بالا